خانم-سراسیمه: آقا خیابون 197 کجاست؟
من: 197؟... ممم... دنبال چی می گردین؟
+ مهد کودک گلهای شادی. تو خیابون 197.
- نشنیدم چنین اسمی رو. اینجا 197 نداریم، آخریش 192 ه.
- (تو دلم) برین قزوین دنبال بچه تون بگردین!
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* سریعتر. ممکنه کودکتون رو بیش از حد سرگرم کرده باشن.
** البته ممکنه کرده باشن کودکتون رو سرگرم.
این جملهء بهتریه، چون واکنش سریعتری از جانب شما رو در پی داره نسبتاً!
طرف وقتی میخواد راه بیفته چراغ ترمزش روشن میشه.
این نشون میده که هنوز به ماشین اوتومات دو پداله ش عادت نکرده.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* یک پنجه در قطب راست و دیگری در چپ
** وارد هزارهء سوم می شویم!
و بر می آیند آفتابهایی، و سر می رسند روزهایی، و می گذرند ساعاتی، و می شکنند سکوت را عقربه هایی، و سپری می شوند لحظاتی، و بالا می آیند نفسهایی، که در پسشان هیچ نتوان جاری ساخت بر زبان جز،
Life goes on
و اینک منظومهء لیلی و مجنون و خسرو و شیرین جزو دسته بندی "تراوشات ذهن یک روانی" محسوب می شوند، و عاشق یک روانی رو به موت.
جا داره یک نگاه مادی علمی کثیف شیمیایی به این مقوله داشته باشیم در اینجا.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* وسط چهارراه بود!
می دانی سیاوش جان، روزی که من این دفترچه را می ساختم، مسلماً زیاد راغب نبودم که تبدیلش کنم به طوماری از وداع نامه ها یا چیزی مثل ایستگاه آخر. ولی چه کنم که تو و امثال تو عجیب ترمز بریده اید. تو فک کنم سومی باشی اگر کسی را از قلم ننداخته باشم. ولی چرا با این عجله؟ واقعاً چرا؟ مثلاً همین رامین... نگذاشت پشت لبهاش سبز بشود. یا خود تو. مگر چند سالت بود. ولی عجب غافل گیرم کردی.... امروز صبح که بیدار شدم و با چشمهای پف کرده رفتم پای پنجره، اعلامیه ات را چسبانده بودن روی دیوار. یکم فاصله اش زیاد بود. رفتم دوربین دوچشمی ام را آوردم که بهتر ببینم. فکر کن... به کجای تخیلت می رسید که اعلامیه ات را بکوبند روی دیوار و من با دوربین دوچشمی هاج و واج نگاهش کنم؟! خودم هم فکر نمی کردم هیچ وقت روزگار اینقدر تخماتیک مضحک بشود. دقیقاً نمی دانم خودت هم دیده ای و خبر داری یا نه؛ توی اعلامیه ات دستت را گرفتی بالا و داری به راه پلهء سرسبزی که میرود و می رسد به در بهشت اشاره میکنی. فکر نمی کنم عمراً روزی که این عکس را گرفته بودی به همچین چیزی فکر کرده باشی... روزگار طنازی شده.
می دانی؛ رامین مثل تو نرفت. خیلی کشش داد. دودل بود انگار، چند ماه طول کشیده بود. گذاشت حسابی لاغر و نحیف شد، موهایش ریخت، آخرش گذاشت و رفت. ولی وقتی خبر نیما را شنیدم، یا وقتی اعلامیهء تو را با دوربین دوچشمی دیدم، وقتی اینقدر عادی خبر شدم، وقتی موضوع را هضم شده تحویل گرفتم... می دانی امروز مردن برایم خیلی آسانتر شد. یک جاهایی گوشه و کنارش چنتا گره داشت که باز شد... دیگر سخت نیست. در مورد ترسناک بودنش چیزی نمی گویم. الان مدتهاست که هیچ ترسی در مراحل مرگ نمی بینم. فقط فکر می کردم سخت باشد. مثلاً آداب و رسوم خاصی داشته باشد، یا جزوه ای چیزی باید برایش بخوانم، یا تمرینش کنم تا از بر بشوم. - یا مثلاً مثل وقتی که بچه بودیم و به هوس خودکشی می افتادیم تا از کسی انتقام بگیریم - به فکر این باشم که بعد از مرگم چند نفر برایم اشک می ریزند، یا چه کسانی دلشان برایم تنگ می شود، یا فلان کسک وقتی پارچهء سیاه بالای در خانه مان ببیند چند دقیقه پایش می ایستد؟... نه، اینجور که تو بیخیال و بی دغدغه گذاشتی و رفتی، انگار هیچ فعل دشواری در مردن نیست. نه لازم است حساب اشکهای ملت را بکشی، نه باید حل المسائل امور اموات را زیر و رو کنی.
این زندگی می تواند آنقدر کوتاه و ابلهانه و مضحک باشد که تو دستت را به طرف جادهء بهشت بگیری و من با چشمهای پف کردهء بعد از خواب صبح از پشت دوربین تماشایت کنم. سر و تهش را که هم بیاوری به هیچ نمی ارزد. و در کل سخت گرفتنش اصلا منطقی به نظر نمی رسد.
مردن باید همانقدر عجیب و غریب باشد که زنده بودن. همین چیزی که جاریست. همین حس عجیب و غریب.
پس اگر مردن اینقدر مانوس باشد، و اگر زندگی مجموع زنده شدن و زنده بودن و مردن باشد، پس واقعاً نباید بار سنگینی به دوش ما گذاشته باشند. زندگی کار ساده ایست، حداقل به همان اندازه که رسم خوشایندیست؛
باید شاد بود، نیک زیست،... و مرد.
فعلاً.
ساعت هفت و بیست و سه دقیقهء صبح پنجشنبه، بیست و پنجم تیر هشتاد و هشت.
بعد از سه فقره خودکشی کامل و یه مرگ ناقص در این راستا ، هنوز خبری نیست. عمراً اگه ناامید بشم.
تغییر شکل به این صورت باید جواب بده 睡眠是好的.
یکم سخته. خود چینیها برای اینکه به این شکل در بیان سالها ذن کار میکنن. خب من که چینی نیستم، پس به ارّه متوصل میشم!

و آنروز، وقتی که ابرها بی رمق می رفتند تا همبازی پرتو های غروب باشند،
پیپ وینست بین لبهایش جا خوش می کرد و رنگها برای جان گرفتن روی بوم آماده می شدند.
وینسنت هر آنچه پیش رو داشت را از نظر گذراند، و سپس دستش را دور گوش نیمه بریده اش کاسه کرد:
کلاغها می خواندند با صدایی کلاغگونه! خوشحال از ضیافت شام... و جیرجیرکها که همچنان همان جیرجیرکهای دوست داشتنی بودند.
ولی آنروز نسیمی که تا دوردستها روی گندمزار دویده بود، چیز دیگری در گوش وینسنت زمزمه کرد؛
"جادهء غم پایانی ندارد..."
شرکت تولیدی نیک اندیش صنعت ماسک سازان نوین ایران
زیر نظر کارخانجات طراوت پوش رنگین بغروداغ (طپر داغ)
ارائه کننده انواع ماسک های چند منظوره، مناسب برای شرایط اقلیمی-سیاسی ایران، با سی سال سابقه.
ماسک های سه لایه با قابلیت جذب گرد و غبار، جذب ویروس آنفولانزای خوکی، جذب گاز اشک آور و گاز فلفل، و استفاده در تجمعات سیاسی مسالمت آمیز.
تحت لیسانس انیستیتو آنجلینا جولی اند باباش ِ انگلستان
استریل شده زیر تابش پرتوهای آلفا، بتا، اومگا، زتا و اینا
تست شده در جنگ ویتنام، مناطق بمباران شده ناکازاکی، آزمایشگاه های آلمان نازی، جنگ رستم و اسفندیار ،و جنگ سرد
لایهء سیاسی در رنگ های سبز و سفید و تعداد محدودی به رنگ آبی موجود است.
فروش به صورت کلی و جزئی
تذکر: مسئولیت هرگونه استفادهء غیر مسالمت آمیز به عهدهء کاربر می باشد ("به عهدهء خودشونه!").
Website: iraneghlimmask-co.blogfa.com
Email: iraneghlimmask@yahoo.com
آدرس کارخانه: بغروداغ سفلی - پنجاه متر بالاتر از نرسیده به خواربار فروشی ِ کنار ِ روبرویِ پمپ بنزین
قیمت برای مصرف کننده: ریال
اگر این روزها سری به گوشه و کنار اینترنت زده باشید- احتمالاً در محتوای فارسی زبان وب- در میان وبلاگ ها، خبر خوان ها، و شبکه های اجتماعی مثل یاهو 360، توییتر و فیس بوک، با نوشته هایی از قسم "وصیت نامه" مواجه شده اید. بله، وصیت نامه!
و نکتهء مشترک بین این دست نوشته ها- حالا از نوع طومار گونه یا تلگرافی، محکم و آرمانگرایانه یا سست و جوگیرانه، با لحن جدی یا مسخره، تراژیک یا کمدی- این است که در هر مورد به نوعی و تا حدودی، کارد به حوالی مرز استخوان رسیده است!
می توانید یک نمونه را اینجا یا اینجا، و نمونه دوم را اینجا ببینید.
کره شمالی بزرگترین زندان دنیا:
کره شمالی منزویترین کشور دنیا، و در واقع بزرگترین زندان دنیاست. ساکنان این کشور حق خروج از آن را ندارند. تنها بعضی از دانشمندان و سیاست مداران ممکنه به سختی و با ارائهء دلایل کاملاً موجه اجازهء خروج موقتی داشته باشن. مرز شمالی مشترک با چین تنها روزنهء فرار برای مردم کره بوده. این روزنه از سال 2007 با نصب یک حصار 1400 کیلومتری تنگتر از قبل شده.
"برخي از شهروندان كره شمالي براي مدتي كوتاه حق خروج از كشور را دارند. اين افراد كه اكثراً دانشمندان و استادان دانشگاه هستند تنها به صورت دونفري مي توانند از كشور خارج شوند و اگر يكي از آنها به هر دليلي مايل به سفر نباشد، ديگري هم به ناچار بايد از اين سفر چشم پوشي كند."
منبع
در کره شمالی هیچ راه عملی ای برای اطلاع رسانی در دسترس نیست. رسانه های دولتی این کشور تنها مجرای خبری و تنها منبع اطلاع از اخبار داخل و خارج هستن. در حالی که کرهء جنوبی سریعترین خطوط اینترنت دنیا رو داره ، ساکنین کره شمالی به کل امکان استفاده از اینترنت رو ندارن. این کشور کاملاً در انزوای خبری قرار داره. حتی توریستهایی که اجازهء ورود به کره رو پیدا میکنند نمیتونن اطلاعاتی بیشتر از اونچه قبلاً وجود داشته به دست بیارن.
"در کره شمالي تنها يک شبکه تلويزيوني دولتي و دو شبکه راديويي دولتي حق فعاليت دارند و چهار روزنامه و نشريه مختلف هم فقط توسط دولت به چاپ مي رسد و هرگونه راه ديگر دسترسي به اطلاعات اعم از اينترنت، شبکه هاي ماهواره يي، ورود نشريات خارجي و... ممنوع است."
"ماموران سازمان اطلاعات و امنيت در همه جا حضور دارند و به همه چيز گوش مي دهند و اين مساله در مورد اتاق هتل و مكان هاي عمومي كاملاً صادق است. كاركنان و همكاران سازمان هاي بين المللي در كره شمالي عقيده دارند كه يك سوم جمعيت اين كشور به طور رسمي خبرچيني مي كنند."
منبع
"کيم جونگ ايل، رهبر کره شمالي همواره در فهرست برترين ديکتاتورهاي جهان قرار داشته است. اين رهبر 66 ساله که از سال 1994 ميلادي قدرت را در دست دارد در فهرست اعلام شده سال 2008 توانست عنوان نخست را در ميان ديکتاتورهاي جهان از آن خود سازد. کيم جونگ ايل منزوي ترين و سرکوب کننده ترين رژيم جهان را هدايت مي کند. شهروندان کره شمالي به برنامه هاي ديگر کشورها دسترسي ندارند و ناچار هستند سيستم هاي خشن کيم و در واقع مجموعه اي از شکنجه ها را تحمل کنند. در اين کشور سه نسل از يک خانواده مي توانند به خاطر اشتباه يکي از آنها مورد آزار و اذيت قرار گيرند."
منبع
اینجا،اینجا، واینجا رو مطالعه کنید.
با این اوصاف خیلی منطقی به نظر میاد که مقام آخر دموکراسی در دنیا نصیب کره شمالی بشه.
اینهایی که خوندید نتیجهء گشت و گذارهای اینترنتی بود بعد از دیدن یک کلیپ؛
حدود دو سال پیش کلیپی دیده بودم به نام I want more . این ویدیو جشن های باشکوهی رو در کره شمالی نشون میده. این جشن ها با شرکت ده ها هزار رقاص و ژیمناست هر سال به بهانهء تولد کیم ایل سونگ برگزار میشه و به بازیهای توده (mass games) معروفه.
کلیپ رو ببینین؛
آدمها در حکم سلولهای یک پیکرهء واحد. پیکری با یک مغز.
همه باید یک شکل باشن. همه باید به شکلی باشن که بهشون گفته شده. همه باید به شکلی باشن که اون میخواد!
من زیر شکوه و عظمت این رقصها یک فاجعهء انسانی میبینم. چیزی که منو یاد فیلمهای توازن، ماتریکس و فارنهایت 451 میندازه.
امروز I want more رو بهتر درک کردم.
زیر سکوت صورت های خندان این رقاص ها میشه یه درد مشترک رو دید:
من میخوام خودم باشم... من بیشتر میخوام... من آزادی میخوام...
تمام اینها رو در یک مقایسه خلاصه میکنم.
به قول کیوسک ؛
"آدمها کلاً دو دسته ن. یا مثل من هستن یا مثل من نیستن."
و با همین نوع تقسیم بندی در مورد کره شمالی داریم:
آدما کلاً دو دسته ن. یا مثل من هستن، یا اصلاً نیستن!
حالا
کلیپ رو دوباره ببینین،
و بعدش، در همون لیست به دنبال رتبهء ایران بگردین.
برای ایرانم نگرانم. برای خودم هم نگرانم. آی وانت مور...
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
بعد نوشت: یه حسی بهم میگه ملت اونقدر جفت شدن که دیگه کامنت هم نمیذارن. حتی اون اسپماش!
و اینک شمایان؛ ای سست ایمانان، ای بی خردان، ای ساده لوحان، ای گمراهان، و ای حزب بادیان
ایمان بیاورید به آنچه که سزاوار اندیشه های چون شمایان است
و دیگر بار بزیید این چهار سال را، آنچنان که سزاوار اندیشه چون شمایان است.
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* فقط جون مادرتون ما رو تو زندگیتون شریک نکنین! از هر راهکار کاربردی در این زمینه استقبال میشه.
بچه تر که بودم یه آرایشگاهی میرفتم که کولر نداشت. یادمه تابستونا وقتی کرکای پشت گردنمو با تیغ میزد، و عرق گردنم مینشست رو خراشای تیغ، بدجور میسوخت.
دلم واسه اون سوزش تنگ شده!
--- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- --- ---
* انگار تمایلات مازوخیستی من ریشه های کهنسالی داره.
** (دوبیتی نامربوطه)
ای روزگار بیا پاره کن مارا
این بشر پاره اش خوش آواز تر است!
1- کانتر ها را بشناسید.
گول ظاهر ساده وبلاگها را نخورید. بعضی از انواع هیت کانترها و آمارگیر های وبلاگ و وبسایت ها هیچ علامت مشخصه ای ندارند. به عنوان مثال گوگل آنالیتیک با یک کد جاوای سه خطی در قلب وبلاگ مخفی میشود و “فیها خالدون” و " فیها خالدون شما در فلان زمان چه کردند" را تحویل صاحب وبلاگ می دهد!
2- ایمن وبگردی کنید.
حتی المقدور با آی پی های مجازی وبگردی کنید.
کوکی های مرور کننده تان را پاک کنید.
3- از فید استفاده کنید.
بهتر است از نرم افزارها و وب افزارهای فید خوان استفاده کنید. شما می توانید به جای روزی صد بار سر کشی به صد وبلاگ (مجموعاً ده هزار بار!)، یک بار به فید خوانتان مراجعه کنید تا اخبار صد وبلاگ را در اختیارتان بگذارد.